۱۳۹۵/۹/۳۰


سلام من!
این روزها خیلی عجله میکنم.میترسم بیکباره کار بدست خودم بدم.
حتی خودم هم تعجب میکنم گاهی...اینهمه اضطراب اما دلم آنقدر آرام!ذهنم مهربان ولی دنیایم مشوش و قلبم باز هم با مهربانی میزند.
دنیای من ... نمیتوانم بگویم با بقیه فرق دارد.زیرا این دنیا ساخته ی دستان خودم است.
فقط اینکه دوستش دارم.شاید اگه زندگی من اینگونه نبود از آن لذت نمیبردم.
بازهم تکرار مکررات و چگونه است که هربار مشتاقتر از دیروزم؟من هرجایی آرامم و این عجیب است.گاه فکر میکنم حتی در قفس نیز عالم خوشی دارد...
من از احساسم خشنودم.گاهی به آن غبطه میخورم.کاش خودم هم به همان اندازه مهربان مینمودم.
از نظرم همیشه چیزهای فوق العاده زیبایی وجود دارد تا اشک تحسین خدا را به چشمانت بیاورد.
از نگاه من همیشه یک چیزی هست که حالت را خوب کند.همیشه یک چیزی برای راضی بودن هست...حتی گاهی که هیچ چیز مادیی نداری...حداقل انسانی !
حداقل خدارا داری.امید داری.خیال و احساس و صبر و هزاران نعمت داری که قابل شمارش نیستند.
از نظرم دنیای تک تک ما انسانها بهشت است و من از این بهشت خشنودم.
گاه خوب بود به اطرافمان نگاه کنیم و ببینیم چقدر زیاد داریم!آنقدر که نگاهمان لبریز شود و از چشمانمان ببارد و آنقدر ببارد تا دلمان سبک شود!
چین و چروک پوست دست مادر بزرگم  را که میبوسم حس میکنم چه چیز گرانبهایی را میبوسم.چیزی که خیلی ها از آن محرومند و یا چیزی که قرار است یک روز خودم از آن محروم شوم.
چه میشد ما انسانها ...
هرگز احساساتمان را
از یکدیگر مخفی
نکنیم!!


مشخصات

  • منبع: http://bluediery.blogfa.com/post/2
  • کلمات کلیدی: چیزی ,میکنم ,داری ,آنقدر ,گاهی
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها