۱۳۹۵/۹/۲۳


 سلام زندگی!

قلمم را تراشیدم تا دوباره به احساساتم جان دهم.

سالها زندگی کردم و اکنون ۲۲ ساله ام. شخصیتم هنوز هم ثابت نشده!چیزی که دغدغه ی روزهای نوجوانی ام نیز بود!

زمان چقدر سریع می گذرد.

انگار همین روزهای پیشین بود که وارد دانشگاه شدم واکنون در حال فارغ التحصیلی هستم.انگار حس دانشجو بودن را تجربه نکردم و حس بالغ شدن و تعالی نفس را نیز نیافته ام.

در این سالها به یک نکته واقف شده ام که همواره عاشقانه زندگی کرده ام. عشق برایم امری مسلم و دست یافتنیست.زیرا عاشق خدا و تمام اطرافیانم هستم.به نظرم میتوان همه را دوست داشت و عاشق بود.

سختی های زیادی را متحمل شدم و با بسیاری از نامهربانی ها نیز روبرو شدم و اکنون دیگر مقاوم تر از دخترک احساساتی و حساس گذشته شده ام.

انسانی با دلی بزرگ و قلبی مهربان هستم.

زندگی من محبت است و

تلخ ترین روزم

دیدن نامهربانیست.

درس خواندن در دانشگاهی خارج از شهرم باعث شد تا کمی از پیله ای که به دور خودم بافته بودم خارج شوم و اجتماعی شوم.

خداوند نسبت به من محبت زیادی داشته...

گاهی حس میکنم لایق اینهمه محبت نیستم. زیرا گاهی من هم نامهربان میشوم.گاه از نمازهایم غافل میشوم و گاه و بیگاه زیاده خواه می شوم.

زندگی برای ۲۲ سال زمان زیادیست. هرگاه بیاد زمان نوجوانی ام می افتم از این گذر سریع زمان تعجب می کنم.

چه روزهایی که در کلاس نقاشی با رنگ ها و در حیاط مدرسه با بچه ها و هنگام امتحانات وقت و بی وقت با ورقه های کتابها بازی می کردیم.کلاس های مختلف میرفتیم و عاشق دوستانمان بودیم.با لبخندشان می خندیدیم و با گریه هایشان گریه میکردیم.معلم سرودمان و نیز معلم طراحی با مداد را نیز هرگز یادم نمیرود.معلمان خوبی داشتم و برای همه یشان احترام قائل بودم. اردوها بهترین زمانهای مدرسه بود که برایشان لحظه شماری می کردیم.

و اکنون ....

فرصت این را نداریم که با دوستانمان حتی در خیابانها قدم بزنیم.

جاده ی پر پیچ و خم و دلنشین کودکی ام زیادی صاف شده است...

دلم محبت فراوان

و عشق سرشار میخواهد

و تنها عشق است که

برق چشمانم را دوباره باز می گرداند.

ولی منبع عشق امروز من...

مادرم.

پدرم

برادرم

و مادربزرگ و پدربزرگم هستند

هرچند دیگر افرادی که با آنها در ارتباطم را نیز دوست دارم اما این افراد...

تصور نبودشان حتی برای یک لحظه قلبم را فشرده می کند.

من امروز نسبت به همه چیز عاشقم بیابان...درختان...ماه و آسمان و گیاهان و ....

سازم چند وقتیست که زیادی کوک است و مضرابم شلاقی تر از همیشه بر ساز محبوبم مینوازد. موسیقی به زندگی من جان می دهد...

اگر موسیقی نبود شاید من اکنون عاطفه هایم را زیر بار زندگی و مشکلاتش گم کرده بودم.

همه چیز زندگی من با وجود سختی هایش زیبا می نماید.و این را بی شک مدیون پدرم و مادرم می باشم.

امیدوارم روزی برسد که بتوانند با غرور مرا دخترشان بنامند زیرا اکنون من آنها را با غرور والدین خود میدانم. عاشقشان هستم و خواهم بود...

اکنون تنها جای خالی یک چیز حس می شود.

و آن تخیلاتم هست.تخیلاتی که فوران میکنند اما من در پرو بال دادن به آنها اندکی کوتاهی نمودم.

زندگی.. با من است.

در این لحظه.

اما ممکن است لحظه ای دیگر

من با او نباشم.

و این قصه ی حقیقی

زندگی ما انسانهای

عاشق فانیست ...

پس همواره...

چون لطافت برگ گلی سرخ

و به زیبایی...

جدایی برگ از نوک شاخه ی درختان

عاشق خودمان

و خدایمان

باشیم!


مشخصات

  • منبع: http://bluediery.blogfa.com/post/1
  • کلمات کلیدی: زندگی ,عاشق ,لحظه ,محبت ,زمان
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها